روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
تابحال رونوشتي در سايت ثبت نشده است.
لينکدوني
ليست لينکها
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
خالق تمام داستان‌هاي آمريکايي
خالق موسيقي ملي
ايمان به شک
شاعر طبيعت
دلقکِ محبوبِ چارلي چاپلين
جستجو

فتوبلاگ ها
ليست فتوبلاگها
دوشنبه - ۲۹ فروردين ۱۳۹۰

شيشه

جوليو موتزي، نويسنده و شاعر ايتاليايي متولد سال ۱۹۶۰ است که نوشتن خلاقه نيز تدريس مي‌کند. از او تاکنون ۲۱ کتاب منتشر شده. موتزي به خصوص در نوشتن داستان کوتاه مهارت دارد. او در فاصله سال‌هاي ۱۹۸۹ تا ۲۰۰۹، ويراستار ارشد چند ناشر بزرگ ايتاليا بوده است. «اين باغ است»، «شادي‌هاي زميني»، «شيطان بالفطره» و «ارواح و لولاها» ازجمله مجموعه داستان‌هايي است که از موتزي منتشر شده است.

دو سال پيش، يک نفر را از بيرون صدا کرديم تا شيشه هشتي کوچک محصوري را که از بيست سال پيش که به اين خانه آمديم همانجا بود، عوض کند. هشتي روي بالکن کوچکي مشرف به حياط پشتي بنا شده بو. چارچوب فلزي هشتي، پنجره‌هايي مربع شکل در حدود نيم متر داشت. قاب شيشه به‌طور طبيعي خاکستري رنگ شده بود، اما گند و کثافت‌هايي نيز روي ان سفت شده بود. بعضي جاها شکسته شده بود و بعضي جاها ترک خورده بود. جاهايي بود که بايد پيش‌تر از اين عوض مي‌شد: قاب‌هايي که قديمي‌تر به نظر مي‌رسيدند، توري‌هاي سيمي در شيشه خود داشتند. ما هشتي زيباتر و آفتابگيرتري مي‌خواستيم. بالکن فضاي کوچکي دارد، دو در يک و نيم مترکه فقط براي چند گلدان شمعداني مناسب است و در زمستان براي چند جعبه کوچک ميوه و چند بطري شراب جا دارد. کارکرد هشتي به اندازه کافي خوب بود، اما به هرحال تصميم گرفته بوديم دستي به سر و رويش بکشيم. مردي که براي کارگري گرفته بوديم حتا سعي نکرد شيشه قديمي را بيرون بياورد، با نوار بسته‌بندي مقوايي را داخل چارچوب بست، سپس پنجره‌ها را با زحمت زياد چکش‌کاري کرد و روي سنگريزه‌هاي پايين ايوان انداخت. بعد مقوا و شيشه‌هايي را که هنوز به چارچوب چسبيده بود، کنار کشيد و آن‌ها را هم توي حياط پرتاب کرد. بعد از اين کارها، قاب جديد را نصب کرد. براي چند روز، به حياط مي‌رفتيم و خُرده شيشه‌ها را از روي سنگريزه‌ها برمي‌داشتيم. مدتي بعد از اين کار دست برداشتيم. صبح‌هاي يکشنبه، بعد از يک حمام گرم و طولاني، حدود ساعت ۱۰ خواستم براي کشيدن يک سيگار به حياط بروم، اولين سيگار روزم بود. باران که ببارد، در برابر در تکيه مي‌دهم، دقيقا زير بالکن. زمستان‌ها، باز هم با تيشرت به بيرون مي‌روم: سرماي بعد از يک حمام گرم را دوست دارم. هوا اگر باراني نباشد، کنار گياهان قدم مي‌زنم و به چيزها نگاه مي‌کنم. من به‌ويژه ديواري را که سمت راست حياط ما را از خانه همسايه جدا مي‌کند، دوست دارم. آن ديوار، فقط ديواري حدفاصل است و شايد به همين دليل است که  پس از جنگ وقتي که خانه را مي‌ساختند، بدون فکر کردن زياد و به سرعت ساخته شده است. رنگ ديوار مي‌بايست نارنجي مايل به قهوه‌اي باشد، درست مثل رنگ خانه، اما رنگ و سيمان در هم آميخته شدند، لکه‌هاي خاکستري رنگ و ذره‌هاي آبي برجاي گذاشتند. آفتاب هيچ‌وقت به ديوار نمي‌تابد، ديواري مرطوب و پر از لکه است که با خزه نقره‌اي و سبزرنگ هاشور زده است. در جاهايي از ديوار مي‌توانيد ورم‌کردگي و آبله‌هايي  ـ آبله‌هايي ترکيده را ببينيد. در جاهايي ديگر، سيمان ورقه ورقه شده يا ريخته است. لايه زيري،زردرنگ و خاک‌آلود است. سال‌ها قبل، ديوار با موي چسب  پوشيده شده بود که از حياط تا نزديکي درب پخش شده بود. مطمئن نيستم چرا، اما همسايه ما به اين نتيجه رسيد که ديگر اين تاک را نمي‌خواهد، پس گياه را از تنه بريد و ريشه‌ها را درآورد. تاک جمع شد و ما هم گياه سمت خودمان را تکه تکه کرديم. بعضي ساقه‌ها، تکه‌هايي از سيمان را با خودشان کندند، اما ساقه‌هايي نيز به ديوار چسيبدند و هنوز هم آنجا هستند، تصوير هزاران پنجه‌ کوچک، مثل امضاي چند بيماري. بند رخت از يک سر ديوار آويزان شد. گستره پيچ‌ها حالا قديمي و پوسيده است و زير هرکدام رده‌اي از زنگ گياه به زمين کشيده شده است. نگاه کردن به اين ديوار را دوست دارم، به سطحي که با نهايت دقت کار شده است، مثل يک کار حساب‌شده مي‌بينمش ـ نه يک کار انديشمندانه انساني ـ ديوار را کار اشياء دراثر بخت و تصادف به‌‌حساب مي‌آورم. اصلا! نمي‌توانم جلوي اين فکر را بگيرم که من شبيه اين ديوار هستم، که من هم شي‌اي کارشده هستم، آرايش شده با همان تغييرپذيري تقريباً بي‌پايان. چيزي هست که دارم سعي مي‌کنم بگويم اما قواعد دستور زبان به من اجازه نخواهد داد، نخواهد پذيرفت. واضح است که يک شخص همه اين کارها را انجام نداد، اگرچه قطعاً هدفي اينجا وجود دارد و من همان شخصي هستم که اين هدف را دنبال کرد، چرا که من از تماشاي همه اينها واقعا خوشحال مي‌شوم و از فکر کردن به هدفي که خوشحالم مي‌‌کند، لذت مي‌برم. يکشنبه گذشته، من در حياط بودم و سيگار مي‌کشيدم و خرده شيشه‌هاي بيشتري لابلاي سنگريزه‌ها ديدم، پس شروع کردم به جمع کردن‌شان، آنها را توي سطلي ريختم که هنوز هم در حياط است، شايد از آخرين باري که نقاش‌ها آمدند، از تابستان گذشته. تقريبا اغلب اوقات، خرده شيشه‌ها را جمع مي‌کنم، شيشه‌هاي زيادي که قبلا جمع کرده‌ام هم درسطل هستند. تابستان گذشته، دوجين تکه پيدا کردم. بار اول که پايين را نگاه کني، همه چيزي که مي‌بيني، سنگريزه است، اما هنوز هم خرده‌شيشه‌ زيادي وجود دارد. بايد به دقت نگاه کني. وقتي تکه‌اي را پيدا مي‌کني، حتا اگر دو قدم با آن فاصله داري، تا زماني که آن قدم‌ها را برداري، بايد به نگاه کردن ادامه دهي، بعد از آن هم تا زماني که زانو مي‌زني و به آن مي‌رسي، يا آن را گم مي‌کني، نبايد چشم از زمين برداري. بعضي تکه‌ها تقريبا دفن شده‌اند يا خيلي کثيف هستند، به همين دليل آنها را فوراً نمي‌بيني. جمع کردن خرده‌شيشه‌ها را دوست دارم، به‌هرحال دلم مي‌خواهد بدانم که قادر هستم تکه‌هايي را پيدا کنم، و هرچقدر که پيدا کردنشان سخت‌تر مي‌شود، مهارت من هم در پيدا کردن بهتر مي‌شود. به نظرم، بده بستان منصفانه‌اي است. يکشنبه گذشته، وقتي سرگرم جمع‌آوري خرده‌شيشه‌ها بودم، اين فکر به سرم زد که کارم شبيه جمع کردن خاطرات مهم است، که بايد در چيزي شبيه سنگريزه دنبال خاطرات باشيد، چيزي نامعلوم از دوردست و کلوزآپي بسيار متنوع که سر شما را به چرخش مي‌اندازد. بعضي وقت‌ها فکر مي‌کني که پيدايشان کرده‌اي، اما يک قدم که به سمتشان برمي‌داري، ناپديد مي‌شوند. و فهميدم  کاري که داشتم انجام مي‌دادم، لذت مطلق است. من اين کار را واقعا انجام مي‌دم، پس مي‌توانم تصور کنم که کار ديگري مي‌کنم، چيزي که قويترين احساس را به من مي‌دهد، اما نمي‌توانم توصيف کنم. يک نشانه به حساب مي‌آورم. و به‌شدت سپاسگزار آن چيزهايي هستم که سمبلي قابل لمس را از مدت زماني طولاني که چنين کاري مي‌کردم به من بخشيدند. حالا مي‌فهمم که جمع کردن خرده‌شيشه‌ها روحم را قوي‌تر کرده است، آن را تسلي مي‌بخشد، کمک مي‌کند تا ببينم حتا اگر پنجره‌ها شکسته شده‌اند، هنوز هم مي‌توانند بازسازي شوند، تکه به تکه. هر خرده شيشه برايم عزيز است. و خوشحالم که اين کاري است که هيچ‌وقت نمي‌تواني تمامش کني. وقتي پايان پذيرد بسيار غم‌‌انگيز خواهد بود. همه خودتان را با روح‌تان در يک دست پيدا مي‌کني. به اين نتيجه رسيده‌ام که هر بخش روح، کل روح است و کل روح از اجزاء نامحدود ساخته شده است، مثل خرده‌هاي شيشه، مثل سنگريزه، مثل سطح ديوار.

* اين داستان در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۱۴۴۲
امکانات: Next Blog Previous Blog Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=97

RSS 2.0



ninavabab@gmail.com



لينک دوستان

امکانات
ليست لينک دوستان
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۵۱۰۶۸۸۸ صفحه
مشاهده امروز: ۴۷۹ صفحه
بيشترين مشاهده:
دوشنبه - ۲ تير ۱۳۹۳
تعداد: ۳۶۱۰۹ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
يک‌شنبه - ۱۸ اسفند ۱۳۹۲
تعداد: ۱۵۷ نفر
نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
خروجي هاي اطلاعات
مراجعه به: