روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
تابحال رونوشتي در سايت ثبت نشده است.
لينکدوني
ليست لينکها
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
خالق تمام داستان‌هاي آمريکايي
خالق موسيقي ملي
ايمان به شک
شاعر طبيعت
دلقکِ محبوبِ چارلي چاپلين
جستجو

فتوبلاگ ها
ليست فتوبلاگها
سه‌شنبه - ۲ فروردين ۱۳۹۰

داستاني از وستال مک‌اينتاير

وستال مک‌اينتاير ، نويسنده‌اي آمريکايي است که اين اواخر در انگليس زندگي مي‌کند. او در نامپا (ايالت آيداهو) متولد شده است. مک‌اينتاير فارغ‌التحصيل دانشگاه تافنز در ماساچوست است. اولين مجموعه داستان‌هاي کوتاه مک‌اينتاير با نام «تو او نيستي» در سال ۲۰۰۶ منتشر شد. «درياچه واژگون» نام رماني است که اين نويسنده آمريکايي در سال ۲۰۰۹ منتشر کرده است، کتابي که مجله آمريکايي ادوکيت، آن را داراي همه ويژگي‌هايي دانست که بتواند يکي از رمان‌هاي بزرگ آمريکايي باشد.

مطالعه کتاب مقدس در شب‌ چهارشنبه مدت‌ها قبل از آنکه به دنيا بيايم، به راه بود.  بعضي‌ وقت‌‌ها که پدر و مادرم ميزبان بودند، ما را در طبقه بالا حبس مي‌کردند، جايي که خودمان را روي کاناپه و کف زمين مي‌انداختيم و تلويزيون نگاه مي‌کرديم. در آرا‌م‌ترين حالت ممکن، بازي و گريه و زاري مي‌کرديم، مبادا که مادرمان خبردار شود، خودش را به بالا برساند و انگشتش را به نشانه ساکت شدن و توبيخ نشان‌مان دهد. وقتي صداي خفه سرود خواندن از طبقه پايين اوج مي‌گرفت، آن‌هايي را که براي مطالعه کتاب مقدس جمع ‌شده بودند، مسخره مي‌کرديم، آواز خواندشان را با آن چهره متعالي و دست‌هايي که روي قلب‌شان مي‌گذاشتند دست مي‌انداختيم، اما هيچوقت دوست نداشتيم که صداي مادرمان را وقتي سرزنش‌مان مي‌کند، بشنوند. ما همچنين از ظاهر شدن جلوي جمع دوري مي‌جستيم. فقط اشتياق شديد به شيريني‌هاي بلغور جوي شکلاتي مادر بود که وادارمان مي‌کرد تا کسي را انتخاب کنيم ـ معمولا من ـ تا بي‌صدا از پله‌ها پايين برود و با چشم‌هايي که از همه آن لبخندهاي محبت‌آميز دوري مي‌کند، باعجله از اتاق نشيمن به سمت آشپزخانه رد شود.

اين البته فقط براي وقت‌هايي بود که پدر و مادرم ميزبان بودند. ديگر شب‌هاي چهارشنبه را آن‌ها بيرون از خانه مي‌گذراندند. من از اين شب‌ها مي‌ترسيدم، چراکه وقتي صداي کشيده شدن چرخ ماشين روي سنگريزه‌هاي راه ماشين‌رو خاموش مي‌شد، مي‌دانستم که يک ميهماني، يک سيرک و نمايشي وحشتناک شروع خواهد شد، جايي که من در آغوش گرفته مي‌شدم، فشرده مي‌شدم و آنقدر قلقلک داده مي‌شدم که بي‌درنگ به خنده و گريه مي‌افتادم. کودکي من تا اوايل هفت سالگي به همين شکل بود: هميشه در عين‌حال که مي‌خنديدم زير گريه مي‌زدم. «وسي، تو داري مي‌خندي يا گريه مي‌کني؟» خواهر و برادرانم در لحظه‌هاي کمياب نگراني از من مي‌پرسيدند. با هق‌هق مي‌گفتم «نمي‌دانم».

شکنجه‌هايشان بعضي وقت‌ها به خوبي برنامه ريزي شده بود و با ريزه‌کاري‌هاي ماهرانه‌اي همراه بود. براي مثال، در يک عصر چهارشنبه زمستاني، وقتي که بيرون تاريک شده بود و ما فيلم تلويزيوني نگاه مي‌کرديم، همه ـ خواهر و برادرانم و همه دوستاني که ميهمان ما بودند ـ به نفس نفس افتادند و دقيقا در يک لحظه به يک پنجره خيره شدند. به سرعت از خودبي‌خود شدم و داد زدم: «چه شنيديد؟ چه کسي بيرون پنجره است؟» جواب دادند: «اُه، هيچ‌چيز، هيچ‌چيز» و با نگراني به تماشاي فيلم بازگشتند. حتا وقتي به من گفتند که نفس‌هاي بريده‌شان از سر شوخي بود، بازهم اندوهگين بودم. تا زماني که پدر و مادرم به خانه نيامده بودند و احساس امنيت نکردم، از خوابيدن سرباز ‌زدم. تا همين امروز، هنوز نفهميده‌‌ام که آن‌ها روي چه چيزي هماهنگ کرده بودند. چهارشنبه شب ديگري، من در حمام بودم، با اسباب‌بازي‌هاي اسفنجي‌ام بازي مي‌‌کردم، در همين زمان، روي سلانه سلانه و عادي از در باز حمام وارد شد، درحالي که ليواني خالي از آشپزخانه همراه خود آورده بود. من پرسيدم «چيه!». روي درحالي که شير دستشويي را باز مي‌کرد پوزخندي نثارم کرد و منتظر ماند، با انگشتش آب را تا وقتي که به اندازه کافي سرد شد، امتحان کرد. سپس ليوان را پر کرد و به آرامي نزديک من آمد. «روي، نکن!» من گريه کردم، خودم را گوشه وان جمع کردم. آب را روي من ريخت، آبي که سرماي کشنده آن را هنوز هم به ياد دارم.
پت، يک بازي ابداع کرده بود که آن را «قلقلک يا شکنجه» مي‌خواند، و وادارم مي‌کرد که يکي از آن دو را انتخاب کنم. من «شکنجه» را ترجيح مي‌دادم چرا که ضربه‌هايي مداوم و سخت را روي قفسه سينه‌ام با انگشت وسط وارد مي‌کرد. اما پت اين را مي‌دانست، و در صورتي که «شکنجه»‌ را انتخاب مي‌کردم، «قلقلک» را اجرا مي‌کرد و اگر خواستار «قلقلک» مي‌شدم، مي‌فهميد که عميقا «شکنجه» ‌را طلب مي‌کنم و دارم تلاش مي‌کنم که او را فريب دهم و مجبور مي‌شدم يکبار ديگر «قلقلک» را تحمل کنم. گاهي وقت‌ها، درميان لايه‌هاي متعدد منطق معکوس، موفق به انتخاب «شکنجه» مي‌شدم، اما اين شگرد هم فقط يکبار و قبل از آنکه لو برود، عمل کرد.

چه قلقلک‌هاي جورواجوري را بايد تاب مي‌آوردم! نوازش‌هاي ملايم زير بازو، لطافتي هولناک چرا که مي‌دانستم براي يک مشت دردناک در دنده‌هايم آماده مي‌شوم؛ انگشت‌هاي خسته‌ي‌ سرگردان در جست‌وجوي شکاف تازه زخم (زير چانه، پشت زانو)، جايي که کوچکترين تحريک مي‌توانست چشمه‌اي از خنده و گريه به راه بيندازد.

با اين حال، معمولا در حالت‌هايي بي‌قيد و بند اذيت مي‌‌کردند: گرفتگي عضله ، نيشگون گرفتن نوک سينه، کشيدن شرت  و ماليدن مفصل انگشت به سر . دو تا از برادرانم مرا محکم نگه مي‌داشتند، و در همين زمان، برادر سومي، آب دهانش را روي دهانم مي‌ريخت که از شدت جيغ زدن باز مانده بود. يا جلوي من چمباتمه مي‌زدند و مي‌گوزيدند، يا چيزي که از همه بيشتر در خاطرم مانده است؛ موفين، سگ کوچولوي تپل‌مان را مي‌گرفتند و ماتحت زرد‌رنگش را به آرامي به سمت من پايين مي‌آوردند تا اين‌که روي صورتم بنشيند و وول بخورد.

کبود و زخم‌سائيده، خودم را از چنگ چنين عيشي خلاص مي‌کردم. فصل تابستان و زماني که بيرون هنوز روشن بود، براي مدتي در قلعه محوطه پشت خانه مخفي مي‌شدم. اما زمستان‌‌ها در آيداهو ، شب خيلي زود فرا مي‌رسيد و من هم از آن شب که همه از پنجره به بيرون نگاه کرده‌ بودند، خيلي بيشتر از قبل از تاريکي مي‌ترسيدم.  به جاي پناه بردن به بيرون، به دفتر پدرم مي‌رفتيم (پدرم، پزشک متخصص اطفال بود که يک مطب خصوصي چسبيده به خانه‌مان داير کرده بود)جايي که مادرم فهرست تلفن‌ها را نگه مي‌داشت. گوشي تلفن بتونه رنگ را برمي‌داشتم، شماره‌اي را مي‌گرفتم، منتظر جواب سريع شماره‌گير مي‌نشستم، و از هر بانوي مسيحي‌اي زيبا که به تماس جواب مي‌داد، مي‌خواستم که مادرم را از  مطالعه کتاب مقدس فرابخواند. گريه مي‌کردم و با جيغ و داد از برادرانم بد مي‌گفتم تا اينکه مادرم با آهي صبورانه، حرف‌هايم را قطع مي‌کرد و مي‌گفت «بيب را صدا کن».

دکمه ارتباط داخلي را فشار مي‌دادم. «بيييي ـ ييب، مامان مي‌خواد با تو حرف بزنه!»
بعد از اينکه بيب، تلفن را قطع مي‌کرد، رو به بقيه مي‌کرد و مي‌گفت، «شما پسرها، مامان مي‌خواد که تنهاش بذارين.» خيلي که خوش‌بين باشم، او پيک بي‌ميلي بود که پنج دقيقه برايش کافي بود تا به جنون آن‌ها بپيوندد.  

خطر برگشتن به خانه را با احساس امنيت مي‌پذيرفتم. همه آن‌ها کنار مي‌رفتند و قلب من آرام مي‌گرفت.
همه چيزي که من مي‌خواستم اين بود که تنهايم بگذارند! اما چگونه بود که از تنها ماندن متنفر بودم! يکبار که ناديده گرفته شدم، راهي را پيدا کردم تا در آغوش دلپذير يا توجه دردناک خواهر و برادرانم وول بخورم، و دقايقي پس از آن، شعار هميشگي‌ام را تکرار کنم، «تنهايم.... بذاريد ... تنهايم بذاريد!» و به مداخله مادر بينجامد، احتمالا آن‌ها مرا رها خواهند کرد. اما از آن پس، انعکاس ورد من محو خواهد شد، افسون بدن خپل من بسيار قوي درخواهد آمد و آنها را وادار مي‌کند که سيخونک بزنند، نيشگون بگيرند يا آن را ببوسند.

شب‌هاي چهارشنبه اينطوري گذشت.

تعداد مشاهده: ۳۷۶۲ - نظرات : ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=94
ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 

RSS 2.0



ninavabab@gmail.com



لينک دوستان

امکانات
ليست لينک دوستان
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۵۱۶۲۶۳۲ صفحه
مشاهده امروز: ۱۸۲ صفحه
بيشترين مشاهده:
دوشنبه - ۲ تير ۱۳۹۳
تعداد: ۳۶۱۰۹ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
يک‌شنبه - ۱۸ اسفند ۱۳۹۲
تعداد: ۱۵۷ نفر
نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
خروجي هاي اطلاعات
مراجعه به: