پدرم شعرها و داستانهايم را خوانده بود، خودم برايش خوانده بودم. روزي که عمو حسن، بت ادبيام آمده بود خانهمان يواشکي برشان داشته بود و داده بود بخواندشان، غافل ازنگاههاي کنجکاو من. عموي دوست داشتنيام کسي که دلم ميخواست ساعتها بنشيند و به حرفهايم گوش کند که بداند چه بزرگم و باسواد، نيمنگاهي به نوشتهها انداخته بود و گفته بود نگاه «بچهگانه» قشنگي دارد، تشويقش کن به نوشتن.
تمام شده بود، مغزم روي «بچهگانه» قفل کرده بود. عمو حسن نازنينم، مرا که به گمانم از همه دوستان و همکلاسيهايم عاقلتر بودم، مرا که کتابخوانترين دانشآموز کلاس پنجم دبستان بشارت بودم، مرا که روزنامه ايران ميخواندم و حرفهاي پدرم را بلغور ميکردم و با نگاهي عاقل اندر سفيه تحويل همکلاسيهايم ميدادم، «بچهاي» ميديد که اگر گهگاهي پاي حرفهايش مينشست نه از سر همکلامي که براي تشويقش بود.
دفتر خاطراتم را پاره کردم، شعرهايم را خطخطي تا چشم احدالناسي به مايه آبروريزيام نيفتد و دو داستاني که نوشته بودم، روانه سطل آشغال شد. مرا خر فرض کرده بودند و بايد ثابت ميکردم که نيستم. شعر نگفتم، داستان ننوشتم.