در فيلم «مکالمه» فرانسيس فورد کاپولا صحنهاي هست که هيچوقت از يادم نميرود؛ در اين صحنه، زن و مرد جواني دارند در خيابان قدم ميزنند و مرد متوجه ميشود که توجه زن به جايي جلب شده است. ميرود جلو و ميبيند زن خيره شده است به پيرمرد ولگردي که چرک و ژنده و ژوليده و مست و خراب و ويران، روي نيمکتي، روي روزنامههاي پراکنده، از حال رفته است. ميپرسد به چه چيز اين ويرانه، دارد نگاه ميکند. زن مدتي مکث ميکند و بعد ميگويد «داشتم فکر ميکردم که وقتي اين به دنيا آمده، چقدر پدر و مادرش خوشحال شدهاند.»
«از پيدا و پنهان» ـ آيدين آغداشلو