روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
تابحال رونوشتي در سايت ثبت نشده است.
لينکدوني
ليست لينکها
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
ويران
...
شب
ستايش
رُز
جستجو

فتوبلاگ ها
ليست فتوبلاگها
آخرين نوشته ها
چهارشنبه - ۲۱ دي ۱۳۹۰

يازده سپتامبر ۲۰۰۱
عقب‌تر برو
به زير چرخ‌ تانک‌ها در خيابان‌هاي خرمشهر
بازهم عقب‌تر
هيروشيما، اروپاي جنگ دوم جهاني
به تاريخ سراسر جنگ اين جهان،
ورق بزن اين همه ويراني‌ را
تا ببيني که چطور فرو مي‌ريزم

تعداد مشاهده: ۳۶۱ - نظرات : ۳
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 3 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=106
چهارشنبه - ۲۳ آذر ۱۳۹۰

نترس
نزديکتر بيا
هيچ ماهي‌گيري قايقش را به درياي طوفاني نمي‌اندازد
طوفان به ساحل برسد
مي‌ميرد

تعداد مشاهده: ۳۷۰ - نظرات : ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=105
جمعه - ۲۷ آبان ۱۳۹۰

تنهايم
مثل زني فاحشه 
که شب را بي‌مشتري صبح کند

تعداد مشاهده: ۳۹۸ - نظرات : ۲
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 2 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=104
سه‌شنبه - ۱۸ مرداد ۱۳۹۰

شرمن الکسي

شرمن الکسي، نويسنده، شاعر و فيلم‌ساز که در سال ۱۹۶۶ به دنيا آمده است. دو مجموعه داستان کوتاه «ولگرد تنها و مشت‌زن تونتو در بهشت» و «سيگنال‌هاي دود» دو اثر مشهور الکسي هستند که جوايزي را براي او به ارمغان آورده‌اند. اين نويسنده درحال حاضر در واشنگتن زندگي مي‌کند.

ماري ساعت‌ها منتظر مانده بود. که البته موضوعي عادي بود. هندي بود و حضور در هر مراسم هندي ـ مراسم خاکسپاري، عروسي و کنفرانس‌هاي پرتشريفات ـ نيازمند صبوري کردن بود. اين آزمون صدا، هندي نبود، اما او آماده بود وقتي صدايش کردند.
مرد بريتانيايي پرسيد: «مي‌خواهي چه آهنگي بخواني؟»
جواب داد: «هر دختر دودلي عاشق پستي کلاين است»
«گوش مي‌کنيم.»
او توانست تنها يک بيت از آهنگ را بخواند قبل از اينکه مرد متوقفش کند.
مرد گفت: «تو خواننده وحشتناکي هستي. هيچوقت دوباره نخوان.»
دختر مي‌دانست که اين لحظه در تلويزيون ملي پخش مي‌شود. او پيش از اين هرگونه تحقير را پذيرفته بود.
«اما دوستانم، معلم‌هاي صدا و مادر، همه آنها مي‌گويند که من فوق‌العاده‌ام.»
 «دروغ مي‌گويند.»
ماري تاحالا در عمرش چند بار آواز خوانده بود؟ چند بار به او دروغ گفته بودند؟ جلوي دوربين، ماري موقعيت ظالمانه‌اي داشت، به سمت اتاق سبز دويد و در آغوش مادرش گريست.
در اين دنيا، بايد عاشق دروغ‌‌گوها بود. يا تنها زندگي کرد.

اين داستان در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۷۸۸ - نظرات : ۲
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 2 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=103
سه‌شنبه - ۱۰ خرداد ۱۳۹۰

جان بيگينت

جان بيگينت، داستان‌نويس و نمايشنامه‌نويس اهل نيواورلئان آمريکا است که تاکنون از او شش کتاب داستاني منتشر شده است، از جمله رمان «صدف خوراکي» که آن را با آثار فاکنر، فلوبر و آُ هنري مقايسه کرده‌اند، و مجموعه داستانِ «کارآموز شکنجه‌گر». داستان «رُز» او که ترجمه‌اش در اين‌جا آمده، در سال ۲۰۰۰، جايزه اُ هنري را برايش به ارمغان آورد. او برنده جايزه داستان مجله هارپرز نيز شده است و نمايش‌هايش بارها در برادوي به روي صحنه رفته و جوايز متعددي را برايش به ارمغان آورده‌اند.

صداي پشت تلفن که جوان به‌نظر مي‌رسيد، گفت: «فکر کنم بايد گفته باشد، دو سال بعد از آدم‌ربايي بود که همسر شما اولين بار مراجعه کرد. چه سالي بود، ۸۳، ۸۴؟»
«آدم‌ربايي؟»
«آره، درباره‌اش همه‌چيز را به من گفت، که چطور سراغ يک کارآگاه خصوصي رفتيد وقتي که پليس پرونده را رها کرد.»
«منظورت همان عکس است؟»
«درسته، عکس گذر عمر »
«آن زمان ‌توانستيد اين کار را انجام دهيد؟»
«آزاردهنده بود. بايد قانون خودت را بنويسي. اما، آره، الگوريتم آن را بايد داشته باشي مثل جابجايي دندان‌هاي روي لب‌ها، غضروف بيني و گوش‌ها، اعضايي مثل اين، بايد درنظر بگيري که چاقي براثر بالا رفتن سن چه چيزي به بافت اضافه مي‌کند و احساساتت با تصويري که منصفانه آراسته شده تا احتمالا به چهره شباهت داشته باشد، جريحه‌دار مي‌شود. منظورم بعد از امتحان کردن مدل موهاي مختلف و پاک‌سازي تصوير است ـ در آن روزها پرينترها شوخي بودند.»
«و به‌روز کردن کوين... را ادامه دادي» مکثي کرد تا اصطلاح را به ياد بياورد. « عکس گذر عمر کوين»
«‌بيست اکتبر هرسال، مثل ساعتي کوکي. البته، تصاوير جديد اصلا قابل مقايسه نيست. روي صفحه نمايش که اين روزها سه‌بعدي است، کل سر مي‌تواند بچرخد و اگر نواري از آواز خواندن يا حرف زدن بچه را داشته باشيد، يک برنامه هست که آن را با سن و لب‌ها انطباق مي‌دهد. شما کمابيش حرف زدن را به آن ياد مي‌دهيد و بعد آن، همان سر هرچيزي را که دوست داريد، خواهد گفت.»
صدا منتظر بود که او چيزي بگويد.
«يعني ما فکر کرديم خيلي جالب است، آقاي گريرسون، راهي که شما دو نفر اميدتان را از دست نمي‌دهيد که روزي پسرتان را پيدا خواهيد کرد. حتا پس از اين همه سال.»
تلفن را روي مرد قطع کرد. روي ميز آشپزخانه، آلبوم عکسي که  املي براي چسباندن عکس‌هاي گذر عمر استفاده کرده بود روي عکسي باز بود که لوگو و شماره تلفن کرسنت کامپيوگرافيک روي حاشيه‌ آن چاپ شده بود. توي آن عکس، پسرش ۱۵ يا ۱۶ ساله به‌نظر مي‌رسيد.
شب قبل، بعد از مراسم خاکسپاري همسرش، اين آلبوم قرمز رنگ را پيدا کرده بود. مراسم با پذيرايي ناچيز چيپس و مشروب سبک و مهمانان کم در خانه خواهرش برگزار شد، بعد از آن بود که در غم خود غرق شد،  جلوي گنجه جهاز املي پاي تخت زانو زد، لباس راحتي ابريشمي او را که با گذشت ساليان قهوه‌اي کبود شده بود، لمس کرد، عطر محو ياسمن روي سينه‌بند لباس شبي قديمي را بو کشيد، بازوانش را در آن همه مخمل و ساتن تا شده پنهان کرد. همان دستان کاوشگر بودند که آلبوم را ته گنجه پيدا کردند.  
در نگاه اول، متوجه نشد که چه کسي است، چهره با هر صفحه‌اي که ورق مي‌خورد جوان‌تر و جوان‌تر مي‌شد. اما خيلي طول نکشيد که شک کرد. و بعد، در برگ آخر کلاسور قرمز رنگ، موي شانه کرده و لبخند لطيف پسر کوچکي را شناخت که نگاهش را از تصوير مدرسه برگردانده بود.
همانطور که به ورق زدن‌هاي پنهاني املي در اين سال‌ها فکر مي‌کرد ـ در هر تولد کوين، پرتره جديدي به بالاي عکس سال قبل اضافه شده بود ـ دل‌آشوبي را احساس کرد که از گلويش بالا مي‌رفت و نفس عميقي کشيد. به خودش گفت که اين فقط نوع ديگري از خاطره است، از املي دفاع مي‌کرد.
او، براي مثال، هنوز هم نمي‌توانست ساعت سبزرنگ روي ديوار آشپزخانه را فراموش کند، ساعتي که در نگاه اول به يادش مي‌آورد که پسرش تا آن موقع بايد از مدرسه به خانه بازگشته باشد. نه او نمي‌توانست تق‌تق بي‌رحمانه چفت بي‌جان را فراموش کند وقتي که در را باز کرده بود تا ببيند که پسرش در پياده‌رو وقت مي‌گذراند. و او هميشه به ياد خواهد آورد وقتي در راهروي جلويي قدم مي‌زند و در پيرامون نگاهش، اولين نظر را بر نور قرمز مرتعش مي‌اندازد، مثل گلي که در سايه و بيرون از آن تکان مي‌خورد.  
درحقيقت، چرخش سرش در آن لحظه کوتاه ترديد، او را به اين فکر برد که نور فقط بايد به همين شکل باشد: رز قرمزي که آفتاب آخر وقت بعدازظهر به عطش  آن دامن زده اما درهمان حال سايه‌هاي کمرنگ نارون برگ‌ريزان که خيابان را آراسته، هاشورش مي‌زند. و به ياد آورد که وقتي به سمت نور درخشان برگشت، چشمش به رُزي افتاده بود که به نرده پيچيده بود ـ از پيوند بلوگرل که اين فصل زنده نخواهد ماند، و درميان ني‌هاي کلفت و شکوفه‌هاي مخملي دون‌ژوان بهم بافته شده است ـ حتا وقتي از پله‌‌هاي چوبي دروازه جلويي پايين مي‌رفت، آهسته و دانسته طوري که جلوي خانه مي‌دويد نامش را داد زد و ادامه داد به فکر کردن رُز، رُز، رُز.

اين داستان در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۶۶۸ - نظرات : ۳
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 3 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=102
ليست آخرين نوشته ها
- تغيير
- جسد
- ساعت چهار صبح
- داستاني از خوان رولفو
- داستاني از جوليو موتزي
- داستاني از جيليان ديهل
- شب‌هاي چهارشنبه
- کتاب‌سوزان
- ...
- هولوکاست
- ...
- غريبانه
- بيستون
- خانه سکوت
- يک آويز کوچک
- به‌جز دوري تو چيزي به من نزديک نيست
- بهار آرزو
- ...
- دو شعر از نونو ژوديس
- ...
- پايان
- ترافيک در اتاق
- ...
- تصادفي
- سوک سوک
- ...
- تکذيب
- شبيه خودم
- ...
- هرزه
- حواسمان هم نيست
- اختلاف ساعت
- ...
- نبودن
- ...
- ...
- ...
- يادم هست
- فاصله
- پس خودت چي؟
- مازوخيسم
- ...
- بوي عيد
- از اين هم بيشتر؟
- اعتياد
- از امروز
- اشتباه
- قرار
- مشترک مورد نظر در دسترس نمي‌باشد
- من و تو

RSS 2.0



ninavabab@gmail.com



لينک دوستان

امکانات
ليست لينک دوستان
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۳۴۶۹۲۳ صفحه
مشاهده امروز: ۲۱۷ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۸ آبان ۱۳۸۸
تعداد: ۱۴۸۹ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۲ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
دوشنبه - ۱۰ دي ۱۳۸۶
تعداد: ۱۹ نفر
نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
خروجي هاي اطلاعات
مراجعه به: