بزرگ ميشود در من
خيابان
عبور نميکند عابري پياده از سر بيحوصلگي
بوق ميزنند ماشينها
رانندهاي فحش ميدهد به هرچه خيابان
قدمي برنميدارد
دود ماشين، بوق، غر و لند، دنده عقب
و تصادف،
يک شهر ميريزد توي اتاق
ترافيک آدمها در انحناي ديوارها
و خاک ميخورد اتاق.