موسيقي را ول کرد. نواختن براي چه؟ چه کسي گوش ميکرد؟ چرا بايد زحمت فراگرفتن به خود ميداد او که هرگزنميتوانست با پيرهني مخمل با آستينهاي کوتاه، در کنسرتي با پيانوي ساختِ «ارار»، انگشتهايش را سبک روي شستيهاي عاج بکوبد، همهمهي شيفتگي شنوندگان را پيرامونش همچون نسيمي حس کند؟ وسايل طراحي و پردهبافياش را هم در اشکاف گذاشت. چه فايده؟ چه فايده؟ دوخت و دوز هم عصبياش ميکرد.
پيش خود ميگفت: هرچه را که بود خواندهام.
مينشست و انبر را در آتش ميگذاشت تا سرخ شود، يا باران را تماشا ميکرد.
مادام بوواري - گوستاو فلوبر - ترجمهي مهدي سحابي